دیوارهای خانه آواز می خوانند و تو هنوز خوابی.

صدای دیوارها را کم می کنم ستاره ها را فوت می کنم.

خیالت راحت!

این روزها تمام می شوند.

ما هم تمام می شویم.

و آیندگان هیچ افسانه ای از ما نخواهند خواند.

تو بخواب.

چیزی نیست.

من فقط خاطراتم را جمع می کنم .

می خوام آن ها را با خود ببرم تا گاهی که دلم هوای افسانه ها را می کند مرورشان کنم و یادم نرود چه رویاهایی در سر داشتم‌ .

یکی بود،

یکی ...

همیشه جایش خالی بود!

خیالت راحت.

قصه را همینجا به پایان می رسانم تا ثابت کنم بعد از نبودن هایت جای هیچ حرف و حدیثی باقی نمی ماند.




تاريخ : چهارشنبه 10 شهریور 1395 | 10:09 | نويسنده : cafe_literature_art | ارسال نظر(0)

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید